تبليغاتX
بازی زمانه
بازی زمانه

از هر دری سخنی


الله

سه شنبه هفدهم آذر 1388  توسط حسن   |

 

من- خدا - زندگی

تصوري داشتم ...

خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم

در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

در هر قسمت 2 جاي پا ديدم

يكي متعلق به من و ديگري به خدا

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

به جاي پا روي شن نگاه كردم

ديدم كه چندين زمان در زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست

دريافتم كه اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم.

خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

ديدم كه در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست

چرا در زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتي

خدا فرمود:  عزيزم

تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم

در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني

در آن لحظات تو را بدوش كشيدم!



33yq461.jpg - Picamatic - upload your images

37-NightOfTheSorrow.jpg - Picamatic - upload your images

5y88cvc.jpg - image uploaded to Picamatic

یکشنبه هفدهم آبان 1388  توسط حسن   |

 

من - عشق- خدا

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد!

می توانست اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. دل سیاهم را دید اما سنگش نکرد و باران محبتش را همچنان بارید با این امید که روزی این صفحه دی کدر و مات پاک شود. زلال زلال چون آیینه ٬ چون آب. هر آنچه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت هر چه خواستم عطا کرد و هر گاه خواندمش بر درگاه دل حاضر یافتمش.

اما من هرگز حرفش را باور نکردم. وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا زیبایی جمالش را نبینم و گوش هایم را نیز ٬ تا صدای مهربانش را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آنکه خدا با من و در من بوود. تنها کسی که حرف هایم را پذیرفت و باور کرد. با این همه گناه ٬ این همه تباهی ٬ این همه سر افکندگی٬ و آنگاه نجاتم داد.

 نمی دانم چگونه؟ اما در کمترین زمان ممکن از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم . گفتم : خدای عزیز! بگو چه کنم؟ 

خدا گفت : هیچ! فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنارت هستم. بی آنکه مرا بخوانی٬ همیشه مرا در کنار خویش خواهی یافت٬ بی آنکه بگویی ٬ خواهم شنید حرف های دلت را . و بی آنکه بخواهی ٬سبد سبد مهر نثارت خواهم کرد. 

گفتم: چگونه عشقت را بپذیرم؟ اصلا این دل سیاه٬ این ذل زشت٬ این دل پلید٬ این دل پر گناه را آیا جایی مانده تا عشقت در آن جای گیرد؟ عشق تو مخصوص دل های پاک است و معصوم و بی گناه. 

و خدا باران مهرش را بر کویر خشک دلم باراند و با لبخندی هر چه زیبا تر گفت: من کسانی را که دل سیاه خود را زیر پا له می کنند و با حسرتی جانکاه به سراغم می آیند دوست تر دارم! 

پرسیدم چرا اصرار داری تا باورت کنم؟ 

گفت: اگر مرا باور کنی٬ خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری٬ وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی دست می یابی که در جستجوی آنی و دیگر نیازی نیست برای ساختن کاخ رویایی خوشبختی ٬ خود را به زحمت بیندازی. چرا که با من خوشبخت ترین خواهی بود. چیزی نخواهد بود که تو نیازمند آن باشی و نداشته باشیو چرا من و تو یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق ٬آرامش مطلق و نور مطلقم و از هر چیز بی نیاز. اگر عشقم را بپذیری ٬می شوی عشق نور ٬آرامش و بی نیاز از همه چیز و همه کس.

 دست در دستان مهربانش نهادم و دل به عشقش دادم. با هم راه سپردیم در کوچه های تنگ زندگی . اما دیگر نه هراسی از طوفان داشتم٬ نه از تاریکی. نه از گم شدن ٬ و نه از آوار غم ها. چرا که با او بی نیاز شدم. با رسیدم به عشق٬ به نور٬ به آرامش٬ به هر آنچه که اوست. به هر آنچه نیکی و خوبی.

 

 

آری با او عاشق ترین شدم و بی نیاز ترین



01.jpg - Picamatic - upload your images

دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط حسن   |

 

چشمها پنجره ای به سوی دنیا

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال

آویزان کردن رخت‌های

شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید
پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد،
زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

"یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم

بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیاآمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟



01.jpg - upload images with Picamatic



دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط حسن   |

 

دنیای نامردی

توی این دنیای نامرد یه دختر نابینا بود که معشوق داشت ، دختره پسره رو

خیلی دوست داشت . همیشه بهش می گفت اگه چشم بینا داشتم

همیشه پیشت می موندم یه روز یه نفر پیدا شد و چشماشو داد به دختره

، دختره وقتی تونست عشقشو ببینه دید اونم نابیناست ! دختر گفت : دیگه

نمیخوامت !! از پیشم برو . پسره وقتی داشت می رفت با اشک گفت

مواظب چشام باش



2u9of9h.jpg - upload images with Picamatic

دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط حسن   |

 

آفریدگارا به فریادم برس



آفریدگارا :


باز امشب در سرم سودای توست

باز دل منزلگه غوغای توست


باز یاد تو شراری برفروخت

شعله برزد خرمن جانم بسوخت


سخت نالانم به فریادم برس

ای توهر فریاد را فریاد رس


برتراز خاک این گردنده گوی

برچه کارم آفرید سستی بگوی


کیستم من هستیم از بهر چیست

این معما را جوابی از چه نیست


زندگی خوابست یا افسانه ای

دام خوانم عشق را یا دانه ای


مرگ اگر راهی بُوَد بی بازگشت

پس چه هرکس رفت زین رَه برنگشت


رازهستی این چنین پنهان زچیست

رمز خوان دفتر این راز کیست


تو کجایی ، کیستی ، آنجا کجاست

روی تو از چشم ما پنهان چراست


گیرد آخر عمر من روزی زوال

ازچه عمرتوست ، امّا لایزال


گرکه تقدیر است ، پس تدبیر چیست

از چه رو تقدیر را تدبیر نیست


هیچ عاقل دُ رّ این معنی نسفت

هرکسی آمد حدیثی گفت و خُفت


عاقبت هم رازها ناگفته ماند

غنچه های بسته لب نشکفته مان

egtki1.gif - upload images with PicamaticPray_by_Gumo1.JPG - Picamatic - upload your images


سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  توسط حسن   |

 

بارالها

بارالها، لم یزالا، ای همه نور و کمالا، ای همه شور و جمالا، آیم من سوی

تو و گویم به تو ای حق تعالا، ای همه خوبی و پاکی ای همه عشق و صفا

را، ای که عشقت برده ما را، انتها را، ای همه زیبایی از تو، ای که نزدیک‌تر ز

من تو، ای که گویم من پس کجایی ای خدا تو، ای که هستی و امیدی،

ای همه نور و سپیدی، ای که من گویم فقط شکوه‌هایم، شکوه‌ها و

گریه‌هایم، از زمانه نالم و من گویم ناگفته‌هایم، ای که تو اسرار جانی، با

منی و جاودانی، جاودان و بی‌کرانی، تا همیشه تو بمانی، ای که تنهایی

من پر می‌شود با حرف و نامت، ای که قلبم وقت غصه پر شود از

حرف‌هایت، حرف‌هایی که تو گویی از شروع تا بی‌نهایت، گویی ای انسان

بخوان نامم تا کنم من دعایت را اجابت، ای که هر لحظه تو هستی

می‌دهی بر خاک این تن، ای که من با تو شوم من، ای که خاک این تنم را

از گل و لا آفریدی، ای عشقت را برای عاشقی در این تن من تو دمیدی، تو

دمیدی و بگشتم اشرف خلق دو عالم، از همه خلق و خلایق من بنالم، من

همیشه از تو نالم، که تویی پروردگارم،‌ پس چرا این گونه مانم، پس چرا

دوری ز من تو ای پروردگارم

003.JPG - Picamatic - upload your images

2400.JPG - image uploaded to Picamatic

جمعه چهارم اردیبهشت 1388  توسط حسن   |

 

منو خدا تو دل شب

همانا خداوند در روز قيامت به بنده اش مي فرمايد :

اي فرزند آدم من بيمار بودم و تو به عيادتم نيامدي ! من از تو غذا خواستم ولي تو مرا اطعام نكردي !

بنده مي گويد :

پروردگارا چگونه تو را عيادت ميكردم ، و چگونه تو را اطعام ميكردم، در حالي كه تو سرور جهانيان هستي ؟

در آن حال خداوند ميگويد :

آيا نمي دانستي كه بنده من بيمار شده و تو عيادتش نكردي !

آيا نمي دانستي كه بنده من از تو غذا خواسته ولي تو اطعامش نكردي !

آيا نمي دانستي كه اگر او را عيادت مي كردي و يا اگر او را اطعام ميكردي ، من را با او ميافتي ؟

اینا رو توی وبلاگ هامون خوندم وای بردل سیاه من

وای بردل سیاه کسایی که اینا رو میخونند و بهش عمل نمیکنند نمیدونم چرا وقتی این مطالب و

میخونم منقلب میشم به طوری که از هر چی

زندگی حالم بهم میخوره ما چرا اینقدر جفا کاریم چرا خدایی به این خوبی داریم به این مهربونی داریم قدر نمیدونیم

والله بخدا ما دیگه آخر شیم دلم برای خودم وامثال خودم که دم میزنیم تشکر نمیکنیم میسوزه

اگه به گفتن و نوشتنه بیا این گفتن اینم نوشتن

خدایا خدااااااااااااااااااااای خوب حسن میپـــــــــــــــــــــر ستمت

بابا به عمله! بعضی وقتها باید به کسی گفت دوست دارم تا از چشات بخونه بعضی وقتها هم باید

با عملت بهش بفهمونی حالا! من امروز چکار کردم تا خدا رو خوشحال کنم و اون بفهمه که دوسش دارم؟

نمیدونم شاید این مطلب وببینه خوشش بیاد !

خدایا خودت میدونی الان که دارم این مطلبو تایپ میکنم چی تو دلمه !!!!!!

خدا جون دوست دارم

 

 

 

ای که طبکار خدایی به خود آی                             

                                                      از خود بطلب کز تو جدا نیست خدای

اول به خود آی گر به خود آیی به خدا              

                                                          اقرار نمایی به خدایی خدا

دوشنبه هفدهم فروردین 1388  توسط حسن   |

 

داستان گنجشک کوچک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از

خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من

تنها گوشی هستم كه غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام كه

دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه‌ای از

درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست".

گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی كسی‌ام.

تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم كجای

دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه

تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار

بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش

ملكوت خدا را پر كرد.

پنجشنبه ششم فروردین 1388  توسط حسن   |

 

پوزش

با سلام خدمت تمام دوستای گلم

باید منو ببخشید که توی این چندوقته نتونستم به پیامها و دعوت های شما پاسخ بدم

خودتون که میدونید ما مغازه دارا ۱۱ماه صبر کردیم تا ماه اسفند بیاد

 الان۲هفته ای هست که واقعا سرم شلوغه و وقتی برای نت و آپ کردن نداشتم باید به بزرگی خودتون ببخشید

در اولین فرصت قول میدم به همتون سر بزنم و از خجالتتون در بیام 

هر چند که خیلی دلم براتون تنگ میشه

برام دعا کنین 

برام روی پست قبلی نظرات زیباتونو بزارین

 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  توسط حسن   |

 

شهادت امام رضا

 سالروز شهادت امام هشتم علی ابن موسی الرضا ثامن الائمه را

 بر تمام شیعیان جهان تسلیت وتعزیت میگویم

 

دلم میخواد نظاره ای به سوی این گدا کنی

گره تو کارم افتاده با یک اشاره وا کنی

گرچه خوبی ما همه مست و گنهکار توئیم

باید برای بخشش گناه ما دعا کنی

یه گندمی که زائرت نذر کبوتر می کنه

یه گندمم نذر من فقیر و بینوا کنی

به حق کاسه های طلائی سقاخونت

این دل سنگمو به یک نگاه خود طلا کنی

حاجت من از معرفتم خیلی کمه

تو میتونی حاجتای منو یه جا روا کنی

تو دنیایی که کوچیکه این همه نوکرداری

نمی دونم روز جزا با ما میخوای چی کار کنی

امید ندارم یه روزی تو رو ز خود رضا کنم

اما تو میتونی منو با یک نگات رضا کنی

سرم به سنگ خورده آقا چشای بستم وا شده

دیگه به جایی نمیرم تا جونمو فدا کنی

این رو سیاهو رد نکن یه روز به دردت میخوره

سیاهی لشکرتم وای اگه منو رها کنی

 

 

سلام اقا جون .روز شهادتتم رسید و باز من ازحرمت دورم .امروز دل خیلی از ادما تو حرمه.امروز خیلی از آدما حسود شدن .آقا جونم؟دل من داره دق میکنه .یعنی این انتظار به سر میرسه یا نه؟کاش بیاد اون روزی که این عاشقت مجاورت باشه .                                 دلم میخواد مجاورت باشم      که زائرت باشم

آخه تو دلت میاد که این گدا رو رد کنی ؟

این گدا دلش خوشه که یک امام رضا داره!

 

باسلام خدمت دوستان گلم

من یه وبلاگ جدید با عنوان عشاق الحسین برای مطالب مذهبیم ساختم

اگه دوست داشتین بهش سر بزنین

امیدوارم که خوشتون بیاد

 وبلاگ مذهبی حسن شهیدی

 

پنجشنبه هشتم اسفند 1387  توسط حسن   |

 

نکته های پند آموز درباره : عشق - زندگی و شاد زيستن

چند نکته جالب و پند آموز را امروز از کتابی که

می خواندم برای شما گلچين نمودم

خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند.

مهربانی را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از مهربانی نيست.

ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است.

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .

داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است.

يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست و فراموش کردنشان غير ممکن است .

شما بدون تسلط بر خود نمي توانيد بر ديگران پيروز شويد.

اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد.

عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در درازای زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است.

عشق، افسر زندگي و سعادت جاوداني است.

عشق نور است که هرچه در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد.

عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند.

آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند.

عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد.

تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد.

عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.

عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند.


________

___________________

________________________________________________________

___________________________


نامه ای از دوستی بدستم رسيد که ۱۰ روش برای شادی و خوشحالی را بر می شمارد.

 

۱. سن و قد و وزنتان حواس شما را پرت نکند، اين کار شغل پزشکان است.


۲. تنها دوستان خوشحال و سرزنده را نگه داريد.
دوستان بی حال و روح فقط جان شما را می گيرند (راستی شما خودتان از کدام مدل هستيد؟)


۳. به يادگيری ادامه بدهيد.
تلاش کنيد چيزهای تازه بياموزيد و کارهای دستی و باغبانی بکنيد. به مغز خودتان هرگز استراحت ندهيد که در اينصورت بيماری آلزايمر و فراموشی را به جسم خود آورده ايد.


۴. از چيزهای خيلی ساده هم می توان خوشحال شد و لدت برد.
هميشه چيزهای گران و شيک و دور نبايد حواس ما را پرت کنند، خيلی چيزهای ارزان و ساده و نزديک هم هستند که می توانند به کار بيايند.


۵. تلاش کنيد که بخنديد.
از ته دل بخنديد و تا می توانيد بخنديد، آنقدر که به سرفه بيافتيد و نفستان بند بيايد و اگر دوستی داريد که شما را می خنداند ارزش او را بدانيد.

۶. اگر گريه اتان گرفت، حسابی گريه کنيد.
سپس اشکتان را پاک کنيد، دماغتان را بگيرد و به زندگی ادامه بدهيد. تنها کسی که هميشه با شماست خودتان هستيد پس قدر خودتان را بدانيد.


۷. دور و بر خودتان را از آنچه که دوست داريد پر کنيد.
چه دوست، چه جانور، چه گل و گياه، عکس و سرگرمی يا هر چه که برايتان دلپذير است. خانه ی شما آخرين پناهگاهی است که به خودتان تعلق دارد.


۸. حواستان به خودتان باشد.
اگر خوب هستيد، خوب بمانيد
اگر احساس خوبی نمی کنيد، تلاش کنيد بهتر شويد.
اگر بد هستيد، خيلی ساده درخواست کمک کنيد. همه ی انسانها هميشه خوب نيستند.


۹. به جايی که احساس خوبی نداريد نرويد.
دوری از دردسر و خاطرات تلخ گذشته يا جاهايی که هميشه سرشار از غم و اندوه هستند.


۱۰. به کسانی که خوب و دلپذير هستند به هر دليلی بگوييد که دوستاشان داريد و خوبی هايشان را به آنها يادآوری کنيد

____________________________

____________________________________________________

____________________________


خوشحالى حالت ويژه ای از روان انسان است که باعث تندرستی و

پيشرفت انسانها می شود و از آنها در جامعه انسان پيروزی بسازد.

بر اساس گفته های آموزگار بزرگ زرتشت، شادی و خرد دو بال

برای پرواز انسان هستند. ولی چگونه می توان خوشحال بود؟



۱
- خوش بين باشيد: به زندگى با ديدى مثبت نگاه كنيد تا خود را به دليل احساس انرژى و خوشحالى بسيار زيادى كه نصيبتان خواهد شد، شگفتزده کنيد.


۲- ديد گسترده ای داشته باشيد: اجازه ندهيد مشکلات كوچك شما را آشفته نمايد.


۳- سپاسگزار باشيد: از ديگران قدردانى كنيد. از همكار خود به خاطر كمكش سپاسگزاری كرده و به دليل پيروزی در انجام كارش به او شادباش بگوييد.


۴- كارهايى انجام دهيد كه از انجام دادن آنها لذت مى بريد: اتومبيلتان را بشوييد، به برخى تعميرات کوچک در منزل بپردازيد، تلويزيون تماشا كنيد، خريد برويد.


۵- از جسم خود مراقبت كنيد: خوب بخوريد و خوب ورزش و استراحت كنيد. به باشگاه رفته و كمى بدويد يا در يك بازى ورزشى شركت كنيد.


۶ - برنامه هاى روزانه خود را عوض كرده تا انرژى جديدى پيدا كنيد.


۷- با مردم در تماس باشيد: آيا به خاطر مى آوريد زمانى كه يك دوست قديمى به طور غيرمنتظره با شما تماس گرفت چه احساسى داشتيد؟ با افراد فاميل و يا دوستان قديمى خود تماس گرفته و از حال آنها باخبر شويد.


۸- خلاق باشيد: روزنه اى براى انرژى خلاق خود بيابيد. اين ممكن است شامل كاردستى، بازسازى، نقاشى، ترسيم كاريكاتور، نويسندگى و يا حتى باغدارى باشد. مهم نيست كه چقدر مشغله داشته باشيد و يا تا چه اندازه در آخر هفته احساس بى حالى مى كنيد، اگر زمانى را براى انجام فعاليت هاى خلاق اختصاص دهيد، احساسى شادتر و سالم تر خواهيد كرد.


۹- تخيل كنيد: آرزوها و بلندپروازى هاى خود را يادداشت كرده و به تدريج آنها را واقعيت بخشيد آنگاه هميشه چيزهايى براى انتظار كشيدن، و جايى براى متمركز كردن انرژى خود خواهيد داشت.


۱۰- بخشنده باشيد: شايد زمان آن فرا رسيده باشد كه كسى (يا خودتان) را به خاطر چيزى كه اتفاق افتاده و يا گفته شده مورد بخشايش قرار دهيد. اتفاقات و اشتباهات گذشته را پذيرفته و فراموش كنيد. بدانيد كه نمى توانيد زمان را به عقب برگردانيد. شادمانى خود را با از ياد بردن نااميدى ها و شكست هاى گذشته دوباره به دست آوريد.


برگرفته از روزنامه ی شرق

 

جمعه هجدهم بهمن 1387  توسط حسن   |

 

بازي زمونه

خسته و تنها ، گرسنه و تشنه ، با دستاني که از سرما قرمز شده بود، در گوشه اي از پارک نشسته بود . تنها چيزي که شايد حيات را در پيکر سرمازده او به جريان مي انداخت انتظار بود؛ انتظاري که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود؛ که شايد کسي پيدا شود و بخرد .
به طرفش رفتم و در چند قدميش ايستادم. هيچ حسي بين ما نبود. اما ناگهان گويي فاصله ميان ما محو شد و چيزي در مقابل چشمانم ديدم که هرگز تا کنون نديده بودم؛ دريچه اي رو به دنيايي ديگر! دنيايي از درد و رنج، ذلت و بيچارگي، دنيايي از گرسنگي؛ دنيايي پر از مردمي که شايد هرگز با شکم سير نخوابيده اند.
آه خداي من ! هيچ گاه حتي در خيال خود، چنين دنيايي را با اين همه بد بختي نميديدم . آري، چشمان درشت و زيبايش بود؛ چشماني که براي چند لحظه کوتاه مجراي ورود من به دنيايي ديگر بودند. ناخودآگاه نزديکتر شدم. در حالي که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم مي نگريست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمي دانم چرا ترسيدم؟! پسرک بيچاره، دستهايش ترک ترک شده بود؛ ناخنهايش کبود بود؛ بي حس و بي رنگ با قلبي زخم خورده از روزگار. بي اراده دستش را گرفتم و روبرويش نشستم . همچنان به چشمانم مي نگريست. احساس کردم او هم در چشمانم دنياي درون مرا ميبيند. از خودم خجالت کشيدم . تا حال کجا بودم؟ اين همه بدبختي در کنار من و من از همه ي آنها بي خبر! بي خبر که نه، بي توجه، بي تفاوت! تا کنون بارها از کنار چنين کودکاني گذشته بودم اما آنها را هيچ گاه نمي ديدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمي بودم او را نمي ديدم.
در کنارش نشسته بودم. چند دقيقه اي گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نميکردم که کلمه اي به زبان بياورم. از خودم شرمنده بودم. چطور مي توانستم کمکش کنم؟ در همين افکار بودم که مردي بلند قد و درشت اندام، با چهره اي عبوس و خشن و چشماني شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانيت رو به او کرد و گفت:" بلند شو بچه برو پي کارت وگرنه امشب هم بايد توي خيابون بخوابي ." و همين طور که دور مي شدند شنيدم که مي گفت:" حيف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم ، آنقدر دور شده بودند که ديگر چشمانم قادر به ديدنشان نبود. من ماندم و دنيايم و دنيايش
.

جمعه یازدهم بهمن 1387  توسط حسن   |

 

ولنتاين

  ولنتاين

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کندلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!


جمعه یازدهم بهمن 1387  توسط حسن   |

 

ميگن دنيا محضر خداست .....

يه جمله ي معروف هست كه حتما شما هم شنيدين...ميگن:دنيا محضر خداست...در محضر خدا گناه نكنيد....شنيدين ديگه؟!نمي خوام براتون فلسفه بيارم و اينو تفسير كنم...
در حدشم نيستم ولي دلم نمياد يه چيزي رو نگم...همين حالا يه نگاه به دوروبرت كن..خوب نگاه كن..اگه جائي سفر رفتي به اونم فكر كن.با جزئياتش..به تمام سالهاي عمرت فكر كن حتي روزهائي رو كه به خاطر نمياري!كدومش مال توست؟!انصافا تو صاحب كدومشي؟!

زمين؟هوا؟نفس؟اشك؟سي و سه پل؟دريا؟برج ايفل؟دفترات؟؟مادرت؟؟

اتاقت؟؟موبايلت؟خيابون؟و......وهزارو هزارو هزارو هزارررر تاي ديگه...

ببين!اينا هيچ كدوم مال تو نيستن اما تو داري ازشون استفاده مي كني..يكي اين وسط بهت لطف كرده..حالا بيا به اين فكر كن كه اين لطف رو كي بهت كرده!نگو خدا كه داغ مي كنم ها!!خالي نبند!اينا همه رو دوست پسرت بهت داده!حتما اون داده كه حالا با رفتنش كه نه!با خيانتش از همه چيز متنفر شدي و گوشه اي نشسته اي داري زار مي زني و خودت از دنيا محروم كردي..چي؟تركت نكرده و با هم خوشين؟!خدا رو شكر!ولي چرا فكر مي كني دنيا و تموم خوشبختي هاش رو اون بهت داده؟!چرا واسه استخدام رفتي وقبول نشدي نشستي به زمين وزمان فحش دادي؟!مي دوني چرا؟چون قبل رفتنت اقاي رئيس خداي تو شد!حل مشكلت در دست اون بود نه الله...بابا!همين الان خودت گفتي كه هيچي توو دنيا مال تو نيست..نه مال تو نه مال محبوبه هات...اگه يكي بياد اتاقي رو كه با سليقه ونظم چيدي بريزه به هم چه حالي ميشي؟؟؟اگه يكي بياد عروسكت يا كتاب مورد علاقه ات رو برداره وبگه اين مال منه چه حالي ميشي؟؟بياد كتاب رو برداره بذاره زير تخت خواب بعد لامپ رو بشكنه بذاره توو گلدون.عروسكت رو پاره كنه يا با كتابت موشك درست كنه چي؟جالب اينه كه وقتي بش ميگي نكن!بهش بر ميخوره..مي گه چرا؟براش دليل مياري..4 نفر آدم عاقل  مياري توي اتاق تا باهاش حرف بزنن اما..!داره توي اتاق كيف ميكنه..گرم و نرم و راحت اما قدر كه نمي دونه هيچ برمي گرده ميگه ميخواستي رام ندي تو اتاق!!!!!!عصباني نميشي؟؟ميشي ديگه!

حتي ممكنه كه از اتاق بندازيش بيرون...حالا حكايت اين زمين و اين همه  نعمت و ما ادم ها شده حكايت همين اتاق!اومديم به همش زديم...قاطي پاطيش كرديم..كلي هم طلبكاريم ولي باز خدا بهمون مي خنده!ميزنيم داغون مي كنيم زمين و..ولي خدا!بهمون مي خنده!جالب اينجاست فقط به دنيا رحم نكرديم..حق هم اتاقي هامون هم هاپولي مي كنيم ميخوريم..به خدا خيلي خجالت داره كه توي زميني كه مال خداست حتي ما هم مال اونيم ميشيم خداو حرمت شكني مي كنيم..كاراي باور نكردني انجام ميديم!!باز با اين حال خدا ميگه:

هر كاري كردي كردي!!!!پشيموني؟!!!!!بخشيدمت!!!!!!!خرابكاري هاتم درست مي كنم به كسي هم نمي گم تازه ميگم به تعداد اون اشتباهات ثواب كردي و كار خوب انجام دادي!.واي به ما...واي به ما...چه جور رومون ميشه در محضر اين خدا الوده ميشيم؟!واي به ما.........

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  توسط حسن   |

 

پروردگار عزیز!

پروردگار عزیز! ممنون که ما را انسان خلق کرده‌ای که زندگی را درک کنیم در عظمت حیات هستی و عاشقت شویم که دم به دم متحیرمان می‌کنی با زیبایی‌های وصف‌ناپذیرت. خدایا! ممنون به‌خاطر تمام خوشبختی‌های بزرگی که به ما ارزانی داشته‌ای. گنج‌های بزرگی که نام‌شان را خانواده‌‌‌، خواهر و برادر و دوست گذاشته‌ایم. خدایا ! ممنون به‌خاطر این‌که همیشه خدای ما هستی نه مثل ما که گاهی بنده‌ات نیستیم! ممنون که متواضعانه، هیچ مرزی نگذاشته‌ای که دیوار  میان خدایی و بندگی باشد. ممنون که قلب‌مان را پایگاه محبت‌ات کرده‌ای و محک معتبری برای شناخت خودمان ممنون که کلاه سرت نمی‌رود و هرچه از جنس توست از فریب مصون! ممنون که مردن قبل از مرگ را آفریده‌ای و تولد بعد از مرگ... تا در فراز و نشیب این سلسله چشم‌های ما دیدن را بیاموزد و شرمنده شویم از تیرگی دردناکی که در ورای چهره های معصومانه‌مان، ابلهانه، حکومت می‌کند. ممنون که باز چهره شرمنده‌مان را نیز پنهان می‌کنی در ورای هزاران صورتک شادمان، سرمست و پیروزمند ... و هیچ‌کس جز وجود مهربانت نمی‌داند که اضطراب گمراهی و شرم روزمرگی چگونه در هر دم و بازدم به رگ‌های ناآراممان پمپاژ می‌شود. ممنون به‌خاطر سیل عظیم دانش ارزشمندی که به ذهن‌های تشنه ما ارزانی داشته‌ای و کوه سوال‌هایی که نمی‌گذارد وسعت جهل‌مان را از یادببریم. ممنون به‌خاطر تبلور عشق بی‌نهایتت در درد، در مساله، در شوق پرهیزگاری که هرنفس عاشق‌ترمان می‌کند و غرق در لذت ... افسوس که قدرناشناسانه از آن می‌گریزیم و بی‌صبرانه به دنبال پایان می‌دویم... "تمام شود این روزهای طوفانی...  تمام شود این شب‌های سراسر درد... تمام شود ..." تمام می‌شویم! افسوس! تمام می‌شویم در ترس از آغاز، در احتیاط، در آرزو، در ... نمی‌دانم تو چه اسمی برایش گذاشته‌ای... شاید نه کودکی است، نه جوانی و نه پیری! و ما با زندگی اشتباهش گرفته‌ایم. ممنون که با تمام لجاجت ما، به کائنات سپرده‌ای که در کلاس زندگی‌شان، به‌رایگان، شاگردمان کنند. ممنون که سکون را آفریده‌ای، فراموشی را، عادت را و ترس را ... که در میدان مبارزه با خودبزرگ‌بینی‌مان، حتی لحظه‌ای شمشیرمان را بر زمین نگذاریم. ممنون به‌خاطر سخاوت بی‌پایانت که هرگز محروم‌مان نکرده‌ای از لذت دیدارت و افسوس که میلیون‌ها بار، بی‌رحمانه خودمان را اسیر کرده‌ایم در جهالت، در تن و ... فریبکارانه روح بیمارمان را دلخوش کرده‌ایم به توبه‌ای که عن‌قریب، به‌ناچار دچارش خواهیم شد! و منت خواهیم گذاشت بر تو! تا روادیدمان را صادر کنی برای ورود به بهشت! ببخشید! هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ایم که به‌خاطر بهشت اظهار ارادت می‌کنیم، به‌خاطر پول، مقام، شهوت و ... آنچه گمان می‌کنیم می‌توان از تو ستاند. من به‌اندازه جهالت تمام آدم‌های تاریخ شرمنده‌ام! فقط خودت می‌دانی چه حجم عظیمی است! افسوس که هیچ‌کس به این شرمندگی نیاز ندارد... ممنون که هرگز تنها نبوده‌ایم! تو بوده‌ای و میلیاردها آدم، درست شبیه خودمان که از ابتدای خلقت تا کنون تمام سخنان تکراری مرا چنان هنرمندانه نگاشته‌اند که ... واژه‌های بیمار من در برابر شهودهای عارفانه آنان کم‌تر از هیچ است. ممنون که برای ورود به ملکوتت نه به به مقام توجه می‌کنی، نه به مدرک و نه به واسطه! چنان عشق می‌ورزی که تمام ذارات کائنات در شکوه محبتت غوطه‌ورند و کافی است یک لحظه بخواهند...

فقط بخواهند ... تا ...!

بنده کوچکت ... 



چهارشنبه یازدهم دی 1387  توسط حسن   |

 

السلام عليك يا اباعبدالله

رسيدن ايام محرم و شهادت اباعبدالله الحسين


بر تمام عاشقان حضرتش تسليت و تعزيت باد

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

بر زمین نقشی ز ماتم میزند

 

باز جام دیده ها لبریز شد

باز زخم سینه ها سر باز کرد

در میان ناله و اندوه و اشک

حنجرم فریادها آغاز کرد

 

می نویسم شرح این غم نامه را

داستان مشک و اشک و تیر را

می نویسم از سری کز عشق دوست

کرد حیران تیغه شمشیر را

 

گوئیا با آن همه بیگانگی

آب هم با تشنگان بیگانه بود

در میان آن همه نامردمی

اشک آب و دیده ها پیمانه بود

 

تیغ ناپاکان برآمد از نیام

خون پاکی دشت را سیراب کرد

خون خورشید است بر روی زمین

کآسمان تشنه را سیراب کرد

 

می شود خورشید را انکار کرد؟

زیر سم اسبها در خاک کرد؟

می شود آیا که نقش عشق را

از درون سینه هامان پاک کرد؟

 

گر نشان عشق را گم کرده ایم

در میان آتش آن خیمه هاست

گر به دنبال حقیقت میرویم

حق همینجا حق به روی نیزه هاست

 

گریه ها بر حال خود باید کنیم

او که خندان رفت چون آزاد شد

ما سکوت مرگباری کرده ایم

....او برای قرنها فریاد شد

 

بازهم در ماتم روی حسین

باز هم در سوگ آن آلاله ایم

یادتان باشد حیات عشق را

وامدار خون سرخ لاله ایم

چهارشنبه یازدهم دی 1387  توسط حسن   |

 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا شیطان را خدا خلق کرده؟

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا شیطان را خدا خلق کرده؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد:

شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.

 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن


!

یکشنبه هشتم دی 1387  توسط حسن   |

 

حرف دلمه

شايد اينطور باشه شايدم نه به هر حال من اينا رو از خودم مينويسم و چون دلم پر بود خواستم اينجا خاليش کنم

وقتي کسي اشتباهي ميکنه و طلبه بخشش ميکنه بايد بخشيدش
وقتي کسي به کسي دل ميبنده نبايد با بي احترامي از خودتون دورش کنيد
وقتي کسي ميخنده خندشو ازش نگيريد بلکه بيشترش کنين
وقتي کسي عاشقت ميشه به بدترين شکل موجود از خودتون نرنجونيدش
وقتي کسي بهت ميگه دوست دارم دوست داره چرا فکر ميکني مي خواد ازت سوء استفاده کنه
وفتي کسي بهت اعتماد ميکنه چرا از پشت ميزنيش
وقتي کسي اطمينان داره که تو دوسش داري اگر نداري بهش نگو با يه بهونه ازش جدا شو
وقتي کسي گفت من عاشقم تا وقتي پيشش هستي به حرفاش گوش بده
وقتي کسي ميگه من تنهام تو تنهاييمو رفع ميکني فکر نکن فقط تورو براي همين ميخواد
وقتي کسي يه گافي ميده گندي ميزنه سرزنشش نکن بزار به حساب اشتباه و اشتباه بايد بخشيده بشه
وقتي کسي دوست داره به حرفش بي اعتنايي ميکني براش مثله يه زهره کشنده ميتونه باشه
وقتي کسي دوست داره بهش بگي ديگه دوست ندارم کشتيش
وقتي کسي ميره يا ميميره تازه ميفهمي چيو از دست دادي

وقتي كسي اذيتت ميكنه فكر نكن ازت متنفره بلكه دوستت داره

 وقتي كسي حرف دلشو بهت گفت  تو دلت بهش نگو اينا فقط يه حرفه براش پيام بزار

 

هر جا که بخواهم ميروم آسمان ماله من است        ( با هر که که بخواهم دوست ميشوم دلم ماله من است ) اما با کسي دوست بشيد که قدرتونو بدونه

یکشنبه هشتم دی 1387  توسط حسن   |

 

زندگي كوتاه است

شايد شما افكار خود را روي كاغذ ننويسيد. اما زمانيكه به گذشته خود باز مي گرديد و به هر آنچه انجام داده ايد فكر مي كنيد به يك نقطه مي رسيد! چگونه آن شخصي كه هميشه دوست داشتيد باشيد. آيا به اهداف خود رسيده ايد؟

سؤال اين است كه آيا زمانيكه به گذشته خود مي نگريم احساس خشنودي مي كنيم يا پشيماني؟

زندگي كوتاه است

حتماَ ادامه مطلب را بخوانيد ونظر خودتونو در مورد اين پست بگين



ادامه مطلب

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387  توسط حسن   |

 


حسن شهیدی
hassan.shahidi@yahoo.com

 

جوک و اس ام اس
داستانهای کوتاه
اشعار عاشقانه
اس ام اس عاشقانه
سخنان بزرگان
با خدا بودن را بياموزيم
اطلاعات در مورد لوازم آرايشي و ادكلن

 

 

از کامپیوتر هر چی بخوای هست
خوش خیال (خاطره )
پسرخاله ام هادی (دنیایی حرف نگفته)
عاشقانه
دختر آبنباتی
هول بده روشن شه (مهدي )
بدون هزينه SMS بفرستيد
گزده اي از بهترين اشعار ( انتظار ) فاطمه مهربون
عضو شويد رايگان رايگان SMSبفرستيد
انتظار
تنهاترين عشق / شهرزاد قصه گو
حرف حساب / راك لي
وبلاگ سارا
اگه دنبال مد روزي حتما كليك كن /افسانه
دختر بابايي
محمد امين
آهاوران (بتول خانوم مهربون)
سرزمين عشق(حسين)
طلوع خورشيد (نسيمه)
نکاتی که جوانان باید بدانند
يه دنيا عشق و احساسات پاك( پرستو)
دانلود جدیدترین برنامه ها
ذاغه نشينان //مهناز گلي//(مهربون)
ببار اي ابركم // نسيم //
عشق آتشين (مريم)
.:: دنياي دانلود ام لاس ::.
شبح...شوووووخ ///نيو شا ///
رز سياه::. سمانه و عليرضا.::
جايي براي زندگي ::: بيتا ::::
عشق الهي ::.. پري ..::
مسافر شهر غم ::: مريم ::::
عاشق تنها //// مژگان \\\\
IRAN TV Onlinتلوزون اينترنتي ايران
آپلود عكس
تمام اطلاعات در مورد بازي زيباي تراوين
تعبیر خواب on line
نایت اسکرین (مرجع انواع کد برای وبلاگ)
شارژ سیم کارتهای اعتباری
فتوشاپ آنلاین
چهره سازی آنلاین
کلک خیال / پاییز

 

 

 

 

RSS 2.0


-------
Blog Skin